سه‌شنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۸

عشق براي تمام عمر

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.
عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم‌هاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
"بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه!"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي‌داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

0 نظرات: