زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر میبردند ..با هرکسی که توانسته بودند مشورت کرده بودند اما بی نتیجه ..
تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند .
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند ..او در جواب اون زوج گفت:ناراخت نباشید من مطمئنم که خداوند دعا های شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود ..
با این وجود ..من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم ..
قول میدم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای اسنجابت دعای شما شمعی روشن کنم
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند
قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه ..بازگشت و گفت ..من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل میشه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد...
اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید ..ولی قول میدم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت .
یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکرد . یادش افتاد به قولی که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد ...و رسید به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند ..
زنگ در را به صدا در آورد
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود ..خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند .
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلو غی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود .
کشیش گفت :فرزندم ..میبینم که دعاهاتون مستجاب شده ..حالا به من بگو شوهرتون کجاست ..تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم
زن مایوسانه جواب داد :اون نیست ..همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد
کشیش پرسید:شهر رم؟؟؟آخه واسه چی رفته رم؟؟
..رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین... خاموشش کنه
0 نظرات:
ارسال يک نظر